نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢

خدا حافظ ای همنشین همیشه

خدا حافظ ای داغ بردل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تورا می سپارم به دلهای خسته

تورو می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم  به دامان دریا

اگر شب نشینم  اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه وازه از غم نخشکد

اگر روزگاراین صدا را نگیرد

خدا حافظ ای برگ و بار دل من

خدا حافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خدا حافظ ای نو بهار همیشه








نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢

خب دوستان اونای که فقط تو نغمه ملاقاتشون میکردم باید بگم بدرود

اونای که از آی دیشون رو دارم که گاهی میبینمشون تو مسنجر باید بگم بدرود.

خب دیگه چی باید بگم اها یادم امد خلاصه بدی از ما دیدید حلال کنید کلامی از بنده شنیدد که بد بوده به بزرگی خوبی خودتون ببخشید اگر هم خوبی بوده که حتما وجود شو داشتید خوب بودید که منم باهاتون خوب بودم.

ابنم پایان داستان قلدرچت نغمه اگر بار گران بودیمو رفتیم اگر نامهربان بودیوم رفتیم بدرود دوستان امید امید  اون رو دارم همگی در کارهتون موفق پیروز سر بلند باشید  و روزهای خوبی پیش رو داشته بالاشا








نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢

ای مهربان من وقتی خورشید به پیشوای شب میرود کوله بارخسته او از هردر میرسد وتو را با تمام خاطرات دیرین در کوچه های ساکت شهرپنهان میسازد.من میروم باغم تا غریبی را ازجداره های عاشقان بستانم.اما بدان خاطراتم هرلحظه وهمیشه یاد وبوی توخواهد بود وهمیشه یادوبوی تو در تمام نوشته هایم ودر قلب بیمارم تا روز آخر خواهد ماند!!!!








نویسنده : تنها ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱



تولدی دیگر

همه ی هستی من آیه ی تاریکی ست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن ها خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم آه

من در این آیه تو را

به درخت و آب و آتش پیوند زدم 

 

1290452373494023.jpeg








نویسنده : تنها ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱




عشق می بارد

بیا بدویم در باران

تو تا ...

ته کوچه های دلم

من تا ...

زیر رنگین کمان چشمانت


پرویز صادقی

 








نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠

خیلی خسته بیشترازهمه کس وهمه چیزازخودم خستم.ازخودم خستم چون حال وحوصله کسی رو ندارم ولی مجبورم بگم بخندم شوخی کنم تایه وقت کسی از دستم دلگیرنشه.این روزاحال خیلی بدی دارم احساس میکنم دیگه.....بیخیال نمیدونم چی مینویسم فقط امدم تا یه ذره خالی بشم دلم میخوادبرم یه جاآنقدر داد بزنم که بیحال بشم بعد بیفتم ودیگه از جام پا نشم دیواراتاقم دیگه جایی برای مشت زدن من نداره همش مثل کف خیابون جلوی خونمون بالا پایینه(نه من زورم زیاد نیست دیوار نم کشیده).

نمیدونم میشه تواین وبلاگ داد زدیا نه؟نه هرکاری میکنم درودیوار وبلاگ نمیلرزه دوباره باید تو دلم داد بزنم ولی دیگه جایی ندارم...

دلم یه جوریه نمیدونم چه حسیه ولی... .نمیدونم فکر کنم گرفته دلم مهم نیست منم مهم نیستم فقط اون مهمه. خدایادل من مهم نیست دل اون اگه گرفته کمکش کن تا بیشتر از این آخ خدایا نمیگم مشکلاتم رو حل کن فقط یه راهی جلوپایم بذار که خیلی گیجم حداقل بهم پشتکار بده تا همین مسیرو برم و کم نیارم. 

دیگه نمیتونم بنویسم .








نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠

توهمیشه با منی..دلم برات تنگ شده....امامن...من میتونم این دوری رو تحمل کنم...

به فاصله ها فکر نمیکنم....میدونی چرا؟؟؟

آخه...جای نگاهت رو نگاهم مونده....

هنوز عطردستات رو از دستام میتونم استشمام کنم....رداحساست روی دلم جا مونده .....

میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم....

چشمای بیقرارت هنوز دارن باهام حرف میزنن....

حالاچطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!!

خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی....میدونی که تو  توی لحظه

لحظه های من جاری هستی....آخه تو توی قلب منی....آره!تو قلب من برای همینه که همیشه با منی....برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل کنم...دستامو میزارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم....دستامو که بو میکنم مست میشم....مست از عطرت!!

صدای مهربونت رو میشنوم...وآخرهمه ی اینهابه یه چیزمیرسم....!!

به عشق وبه تو...آره...به تو!!اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تورو نزدیکتر از همیشه حس میکنم....اونوقت دیگه تنها نیستم حالا من این تنهایی رو خیلی دوسش دارم...به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست...پر از عشقه...

پر از اشکهای گرو عاشقونه...








نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩

دوباره دلم گرفته

دوباره آسمان این دل ابری شده....

دوباره این چشمای خسته بارانی شده....

دوباره دلم گرفته است وشعر دلتنگی را برای این دل بیمارم میخوانم....

میخوانم واشک میریزم آنقدراشک میریزم تا اشکهاتبدیل به گریه بشوند....

درگوشه ای تنهای تنهاوخسته از این دنیا...

دوباره این دل بهانه میگیردودرددلتنگی را در دلم بیشتر میکند....

خیلی دلم گرفته است مثل همان لحظهای که آسمان ابری میشود....

مثل همان لحظه ای که پرنده در قفس اسیر است وبا نگاه....

معصومانه خودبه پرنده هایی که در آسمان  آزادنه پرواز میکنندچشم دوخته است....

دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب مثل لحظه سوختن پروانه....

مثل لحظه شکستن یک قلب تنها....

دوباره خورشیدمیرودویک اسمان بی ستاره می اید ودوباره این دل بهانه میگیرد....

به کنار پنچره میرم نگاه به اسمان بی ستاره....

اسمان دلگیرترازاین دل خسته....

یک شب سردو بی روح سردتراز این وجود یخ زده....

خیلی دلم گرفته است احساس تهنایی دروجودم بیشتر از همیشه است....

تنهامرا میسوزاند دلم هوای تورو کرده است....

دوباره  این دل مثل چشمانم در حسرت طلوعی دیگری است....

آسمان چشمانم پر از ابرهای سیاه سرگردان است....

قناری پربسته در گوشه ای از قفس این دل نشسته وبی آواز است....

هوا هوای ابریست هوای دلگیریست....

میخواهم گریه کنم میخواهم ببارم....

دلم میخواهد از این غم تلخ  ونفسگیررها شوم....

اما نمی توانم نمی توانم....

دوباره دلم گرفته است خیلی دلم گرفته است....

اما کسی نیست سرم را بروی شانه هایش بگذارم وآرام شوم....

هیچ کس نیست....!!!








نویسنده : تنها ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۸

قرار دیدار ما

وقت دلتنگی,نرسیده به گریه بود

تو به دلتنگی نرسیدی و...

من از گریه گذشتم...

 ik1b0q8e5qt6oiqenjp.jpg








نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧

نمیدونم چرا بعضی وقتها شرایتی برام پیش میاد که آدم نه راه پس داره نه راه پیش آخه چرا باید اینجوری باشه؟

میگم خدا جون حالا که اینجوری امتحان میکنی به این سختی یه راهنمایی هم بکن تا منم بتونم راه حل رو پیدا کنم.

برام خیلی دعا کنید تو این چند وقت بدترین شرایت توکل زندگیم رو داشتم.نه اشتباه نکنیدنه میپرسم نه کم آوردم فقط ناراحتم که الان کاری ازم بر نمیاد و زمان باید مشخص کنه که چی میشه.

موفق باشید التماس دعا دارم.








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧


LoveHurts-diane-candyass.gif

کاش یادت نرود روی این نقطه ی پررنگ بزرگ

بین ناباوری آدم ها

یک نفر میخواهد که به یادت باشد

نکند کنج هیاهو بروم از یادت








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧

نامه هایم را برای پاره کردن نوشته ام

میتوانی بسوزانی شان...

حرف هایم را بی دلیل گفته ام

می توانی فراموششان کنی...

ولی...

عشقم را از صمیم قلب بخشیده ام

نمی توانی دوستم نداشته باشی.....








نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦

بارسفرروبسته ام دارم میرم به ناکجا

دارم میرم به یک سفر به جادهای بی انتها

توجاده ای که یک سرش منم با آرزوی تو

توجاده ای بی انتهامنم به جستجوی تو

تو جاده ای که یک سرش تو هستی و نگاه تو

توجادههای آرزودارم میرم به راه تو

پنچره های قلبم من واشده به روی تو

راهو به من نشون بده تا برسم به سوی تو

این سرجاده ها منم اون سر چاده هاتوی

نشونیتوبه من بده که مقصدم فقط تویی

که مقصدم فقط تویی








نویسنده : تنها ; ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦

دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

 

qlgbmsuktzm3o8dyjwg5.jpg








نویسنده : تنها ; ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦


hamtaraneh.com

 

امشب دوباره غرق در تمنای دیدنت 

سرمه ی انتظار به چشمانم میکشم...

امشب دوباره تو را گم کرده ام

میان آشفته بازار افکار مبهمم

توی کوچه های بی عبور پاییزی

دستان گرمت را

... 

نگاه مهربانت را

...

شانه های بی انتهایت را

منتظر نشسته ام...








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤

به تو می اندیشم مثل پروانه به شمع وتوهرلحظه که از

من دوری من به

چنگال شتابنده ترین باد بیایان پیما آه سرگردانم و تو خود

 میدانی واژه فاصله

یک فاجعه است.....








نویسنده : تنها ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۳








نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢

امشب تولد یکی از دوستای خوبمه که از طریق همین وبلاگ باهاش آشنا شدم

تنهاکاری که میتونم واسه تولدش انجام بدم این بود که از طریق وبلاگ بهش تبریک بگم.

صابر جان تولدت مبارک امیدوارم همیشه تو زندگیت موفق باشی وبه همه ی آرزوهات برسی.من نمیدونم چه جوری باید محبتهای تو روجبران کنم راهی که به ذهنم رسید همین بود.تو خیلی وقتها آنقدر منو خوشحال کردی که حد نداشت من بلد نیستم مثله تو آدمارو غافلگیر کنم.

بایه دنیا آرزوی خوب برای او








نویسنده : تنها ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢

 

 

.

 

به تو که فکر می‌کنم،

قند توی دلم آب می‌شود!

ولی نمی‌فهمم

چرا اشک‌هایم شورند این‌قدر!!!

عجب شوره‌زاری‌ست خاکِ تنم!

...

هوایت که به سرم می‌زند

دیگر در هیچ هوایی،

نمی‌توانم نفس بکشم!

عجب نفس‌گیر است

هوایِ بی تویی!!!

...

پایِ تو که به میان می‌آید

دیگر پایِ رفتن ندارم!

...

حرفِ تو که می‌شود،

هیچ حرفی برای گفتن!

...

مرا قدم بزن

در پیاده‌روهایی که تمام نمی‌شوند!

مرا بگو

با لب‌هایی که تکلم نمی‌دانند!

.


"نسترن وثوقی"








نویسنده : تنها ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢

 

در نبــــــــودنت

چیزی دارد رها می شود

در عمق جــــــــانم ...

چیزی دارد مرا می برد؛ در ازدحام لایه های خیس درد

یادت اما

همیشه با من است








نویسنده : تنها ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢

 

 

خوابم می آید

 

در بی دلهره ترین

 

آغوش ِ جهان !








نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢

صادگانه دوستت دارم....عاشقانه دوستت دارم

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم  در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را برلبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر روی شونه هایت بگذارم

از عشق تو.......از داشتن تو ..........اشک شوق ریزم

منتظر لحظه بی مقدس  که تو را در  آغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

وباتمام وجودم قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

آری............عاشقانه دوستت دارم

اغوش بگیرم








نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠

باید یاد بگیریم که زندگی برای من باتویابدون تو ادامه داره

من وقتی که میتونم نفس بکشم میتونم عاشق بشم

پس زنده باد هرچی آدم عاشق پیشه هست.

خب از بچگی زمزمه میکردیم فکر میکریم که این طوریه ولی نیست.

در ره  منزل لیلی که خطرهاست دران شرط اول قدم آن است که عاقل باشی.

دارم آروم میشم آرامشی که برای من خوبه برای خیلی ها خطرناک

وقتی به این آرامش میرسم احساس قدرت میکنم احساس میکنم انرزی های از دست رفتم داره بر میگرده احساس جوانی بهم دست میده

تمیرین های صبح گاهی خودم رو شرو ع کردم

١٠روز دیگه میرم تهران میخوام برج میلاد رو با دو بالا برم سخته ولی میتونم.

شاید رفتم اون بالا با یه داد تمام انرزی این چند وقتم رو خالی کردم.








نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩

قسم به چشمات بعد از این جزتو گلی بو نکنم.

جز به تووبه خوبیات به هیچ کسی خو نکنم.

قسم به اسمت که تورو تنها نذارم بعداز این.

اسم تورو داد میزنم تا دم دمای آخرین.

قطره به قطره خونم و یک جابه نامت می کنم.

دلخوشی های دنیارو خودم به فالت می کنم.

می برمت یک جای دور میشم واست سنگ صبو.

برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور.

روح و دل وجون وتنم نذر نگاهت می کنم.

دنیاهارو فدای اون چهره ماهت میکنم.








نویسنده : تنها ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩

 

suicide.jpg

بابت هر بی مهریت یه نشون میذارم
به همین راحتی
فقط یک تیغ میخواد یه رگ
یه اتاق
چه لذتی داره
فقط چند لحظه
درد .........سوزش...........مرگ.....
منو به بهشت راه نمیدن به جرم خودکشی
ولی مهم نیستش







نویسنده : تنها ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩

 

آرزو دارم که یک روز باهم داخل یک اتاق کوچک با کاشی های سفید تو بغلت خوابیده باشم  که به تو می گم برام یک قصه طولانی بگو ......

توهم چشماتو می بندی برام قصه رو تعریف میکنی منم از جیبم تیغی رو در می آرم وبا اون شاهرگمو میزنم  تو تازه وسطای داستانتی که می بینی من سرد شدم منو محکم تر بغل میکنی . بعداز اتمام داستان چشماتو باز میکنی می بینی من شاهرگمو زدم و به خواب طولانی مرگ  فرو رفتم  ....

من همیشه آرزوداشتم تنهایی نمیرم ولی بالاخره به آرزوم رسیدم و تو بغل تو مردم

 








نویسنده : تنها ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸

ماه من !

از سکوت بیزارم   سکوتت را نمیخواهم

صدایم کن  صدایت مثل ماه

مثل شبنم ِ گلهای یاس

مثل جنگلهای سر سبز

مثل آبی ِ آسمان زیباست

صدایت غرق شادی هاست

در این دنیای وانفسا صدایم کن

صدایت مملو از رویاست

در این بیگانه بازار صدایم کن

صدایت اشکهایم را فرا میخواند

اشکهایم چشمهایت را دعا میکند









نویسنده : تنها ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸

 

خدا

دلم تنگه

تو با من

مهربون باش








نویسنده : تنها ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸

 

هنوز بدرود نگفتی

                              دلم برات تنگ شده

                             چه بر من خواهد گذشت

                               زمانی که از من دور باشی

                                                    وقتی تنهایی

                                               به من بیندیش

                                   که من در رویای تو

                             شعر خواهم سرود

                            برای چشمانت و دلتنگی








نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸

آرزوی من این است که دوروز طولانی در کنار تو باشم.

آرزوی من این است یاشوی فراموشم یاکه مثل غم هرشب گیرمت در آغوشم.

آرزوی من این است که تومثل یک سایه سر پناه من باشی.

آرزوی من این است نرم وعاشق ساده همسفرشوی بامن درسکوت یک جاده.

آرزوی من این است تو غزال من باشی تک ستاره روشن درخیال من باشی.

آرزوی من این است درشبی پراز رویاپیش ماه و توباشم لحظه ای لب دریا.

آرزوی من این است ازسفرنگویی تو توهم آرزویی کن اوج آرزویی تو.

آرزوی من این است مثل لیلی ومجنون پیروی کنیم از عشق این جنون بی قانون.

آرزوی من ا ین است زیر سقف این دنیامن برای توباشم تو برای من تنها..








نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۳








نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۳

دوست دارم چرا نمی فهمی؟

خیلی سخته همه ظاهرت رو ببینن و قضاوت کنن:تو که غمی نداری.....

چرا غصه میخوری.....

خودتو لوس نکن....

این کارهایعنی چی..

 اما هیچ کس نمی دونه که تو دل آدما چقدر غصه نهفتهس.

من گاهی فکرمیکنم که اگه خداهم از دل ما آدماخبر نداشت هیچ کس ازاین همه دردورنج زنده نمیموند.

خیلی سخته کسی رو دوست داشته باشی وتوچشماش نگاه کنی ولی جرئت وجسارت اینونداشته باشی که بهش بگی دوسش داری.....

 خیلی سخته همه بهت به چشم یه آدم بی احساس نگاه کنن وتو سراپااحساس باشی....

خیلی سخته به خاطردیدن عشقت سر راهش قرار بگیری وخودتو به اون راه بزنی....

خیلی سخته که با یادش بخوابی وبا یادش بیدار بشی وباعشقش زندگی کنی اماحتی ندونی که اونم دوستت داره یا نه خیلی سخته.....

نمیدونم آدمامی تونن این همه غصه رو تحمل کنن یا نه.....

از خدا می خوام که عشق واقعی روبه هم برسونه..








نویسنده : تنها ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم

***
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت







نویسنده : تنها ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢


 

Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com

 

حسادت می کنم به رنگ دیوار

وقتی اتفاقی سایش بدنت به پوستش را حس می کند

حسادت می کنم به آفتاب

وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی می بخشد

حسادت می کنم به برگ گیاه

وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هیجان زده می کند

و بی تاب و چرخان

حسادت می کنم به تختت

که همه روزه به هم آغوشی شبت پریشان و بهم ریخته است

و به اتاقت

که لذت بودن با تو را همیشه می چشد

و به آیینه ات

که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند








نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢

شبها که بی تو پلک غزل بسته می شود.

از لحظه های بی تو دلم خسته می شود.

باور نمی کند دل مغرور وساکتم.

هرلحظه بیشتر به تو وابسته میشود.







 

نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢

تورو مانند دریا دوست دارم.

بخند ای غنچه گلزار مستی.

که من خندیدنت را دوست دارم.

به باغ خاطرهای لاله سرخ.

تو را تنهای تنها دوست دارم.







 

نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢

وابسته








نویسنده : ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱

 

بیا حواسمان را پرت کنیم

مال هر کس دورتر افتاد

عاشق تر است...

اول من...

حواسم را بده تا پرت کنم!!!








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱

بایادچشمهای توخوب است خواب من                                             

ازابرهاکناره بگیرای آفتاب من

چشم تو را کجای جهان جستجوکنم

پایان بده به تب و تاب بی حساب من








نویسنده : تنها ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱

پنهان می کنم

همه دلتنگیهایم را ...

و تلخ نوشته هایم را

سر می کشم تمام غمهایم را

انکار نمی کنم دوست داشتنت را ...

لج کرده ام

که برایت بنویسم  ...

گریه کنم

آری لج کرده ام....

لج کرده ام

دوستت داشته باشم

فقط همین...

 








نویسنده : تنها ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱

 


16.jpg

 

نسیم ملایم مهربانیت
روح بی تابم را نوازش می دهد
با تو پنهانی ترین عمق وجودم
نورباران می شود
باران رحمت بودنت
ترس از با خود بودن را می شوید
کویر هستی ام را آبیاری می کند
و نغمه عشق را بر لبانم جاری می سازد
چه زیباست با تو بودن
چه زیباست زندگی را با تو پرواز کردن

در موسیقی آب با تو نواختن
در چشمه با تو جوشیدن
ترس ها را شستن
در پی محو نقش ها
و بی رنگی رنگ ها رفتن
و زندگی را چون شعری نو
دوباره سرودن








نویسنده : تنها ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱

 

به کجا می نگری!؟

زندگی ثانیه ایست! وسعت ثانیه را می فهمی!؟

هیچکس تنها نیست...! ما خدا را داریم...

می شود با یادش همچو نسیم، بال در بال پرستو،

بوسه بر قلب شقایق ها زد و زیبا زیست...!!


0217Panjereh.jpg







نویسنده : تنها ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٤

 

 

1.jpg

 

صدای قلب نیست

صدای پای توست

که در سینه ام می دوی

کافی است خسته شوی

کافی است بایستی....







 

نویسنده : تنها ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳

 

 

Loneliness_by_shorty333.jpg

 

" دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... "

ولی نمی دانم چرا ...

خیلی ها ...

و حتی خیلی های دیگر ...

می گویند :

"  این روز ها ...

دوست داشتن

دلیل می خواهد ...   "

و پشت یک سلام و لبخندی ساده ...

دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده ...

دنبال  گودالی از تعفن می گردند   ؟؟؟؟


دیشب ...

که بغض کرده بودم ...

باز هم به خودم قول دادم ...

من  "  سلام  "  می گویم ...

و "   لبخند  "  می زنم  ...

و قسم می خورم ...

و می دانم ...

"  عشق  "  همین است ...

به همین ساده گی ..








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳

 

 

 

باز دلم تنگ است   !

 باز چشمانم باران می طلبد ...

 آسمان دلم پر از ابرهای سیاه دلتنگی شده  !

  باز من تنهایم ...

  و در این سکوت حتی صدای ساز هم آرامم نمی کند ...

  دل من باز کوچک شده ...

  برای آنکه نمیدانم کیست  !!! 

  ولی غیبتش مرا می آزارد ...

  من خودم را گم کرده ام...! کجا...؟؟؟

  این را دیگر نمیدانم .......









نویسنده : تنها ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۸

دیر آمدی...

تمام شده ام دیگر...

بس که بلعیده ام اندوه نبودنت را

اما....

می بخشمت

با آنکه هزار شب بی خوابی طلب دارم از تو..








نویسنده : تنها ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۸


 

20061212161546_shine_on_you_crazy_diamond.jpg

 

تنها بیا

همراهت بیاور ابرها را

کویر تشنه است

نه پرنده حوصله ی پرواز دارد

و نه شترها نای دویدن در انتهای سراب

مارها می خزند بر اندام مرگ

نه....

تو هم نمی آیی....

می ماند کویر و لبهای تشنه ی من

که در حسرت بوسه ای

یخ می زند در همهمه ی زمستانی چشمانت








نویسنده : تنها ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۸


 

1243967533.jpg

 

دلم پا ندارد..

کجا می گریزی؟..

چرا می گریزی؟..

دلم پا ندارد..

خیال تو دیشب میان دلم شعله پاشید

من از اشک لبریز بودم

دلم چکه می کرد

تو اما نبودی

دلم ..با خیال تو با من چه میکرد

و یادت...

چه به روزگار من آورد...

 








نویسنده : تنها ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۸

 

 

girl-and-rain-dark-1.jpg

 

دو رکعت گریستن

در آستین آسمان

برای

دوری از یادهای  تو

واجب است.....








نویسنده : تنها ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٦


opium_shuffle_by_kistoc


و من چه راحت

آغوش گشودم برای تو

و پرهای پروازم را

در خیالی شیرین

     عاشقانه در برم گرفتی

و من چه آسان تسلیم تو خواهم شد

در آغوشت آرامیدم ، صدایم بزن

   بنامی که می‏دانی

    و می‏شناسی

و من آرام ‏تر از همیشه

در خوابی شیرین خواهم رفت

      با شیرینی به خواب من خواهد آمد

در هیاهوی مستی خویش

به دنبال گمشده‏ای آشنا گشتن

 و آشنایی گمشده

 آوازی و نوایی

مرا می‏خواند

بگذار گوش جان سپارم به آوای دوست








نویسنده : تنها ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٦

 

من نه عاشق بودم و نه محتاج  نگاهی که بلغزد بر من 

 من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید 

من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

گر چه درحسرت گندم پوسید

من خودم بودم و هر پنجره ای  

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود 

من نه عاشق بودم و نه دلداده گیسوی بلندو نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم می فهمید 

آرزویم این بود... دور اما چه قشنگ 

تا روم تا در دروازه نور 

تا شوم چیده به شفافی صبح ...








نویسنده : تنها ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٥

 




تنها به اندازه ی نم باره ای کنارم باش
 
تمام جاده های جهان را به جست و جوی نگاه تو آمدم

پیاده
 
باور نمی کنی؟؟؟
 
پس این تو
 
این پینه های پای پیاده ی من

حالا بگو
 
در این تراکم تنهایی
 
میهمان بی چراغ نمی خواهی؟







نویسنده : تنها ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٥

چشم هایم

تاریک است بی نگاه تو...

شانه هایم خالیست

و می اندیشم   ...

لبهایم

سکوت را فریاد میزنند ... بی پروا ...

در باغچۀ پائیز

هیچ گلی نمی روید

دست هایم   ...

زمزمۀ تنهائییست

در گوش آغوشم

این جا سرد است

و نام تمام فصل هایش

بی تو   ...

زمستان است

زمستان ! بی تو








نویسنده : تنها ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٤

سلام دوستان

دو روزه که بهترین دوستم تو بیمارستان بستری هستش 

براش دعا کنین

خدایا به حرمت این شبها

به حرمت پاک ترین انسانهایی که شهید شدند

تمام مریض ها رو شفا بده عزیزه منم شفا بده

خدایا دلم خیلی گرفته

تو که اشکامو میبینی

خدایا بدجور دلم تنگه بدجوری

 








نویسنده : تنها ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٤

 

 

دلم تنگ است ...

 

چشم هایم ، آبستن آب است ...

 

و اشک ،

 

سکوتم را بیدار می کند .

 

سکوت ، گویاترین واژه هاست ...

 

بی تو چه کنم ؟ ...

 

 








نویسنده : تنها ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢

می‌ایستم کنار دریا
و طلوع تو را 
انتظار می‌کشم
با موج بلند می‌خیزم
بیایی ابر می‌شوم
در آغوش تو
نیایی می‌ریزم
.

002.JPG


عباس معروفی








نویسنده : تنها ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد، دکتر گفت: به فلان سیرک برو، آنجا دلقکی هست انقدر می خنداندت تا غمت یادت برود، مرد لبخند تلخی زد و گفت: من همان دلقکم!

قصه منم شده مثله همون دلقک

دوس دارم همه شاد باشن

دوس دارم همه بخندن

هیچ وقت نخواستم کسی از دستم ناراحت بشه

..............ولی

ولی خودم...................








نویسنده : تنها ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢

سخت می گذرد،

روزها.

روزهایی

که خمیازه می کِشند، روزهایی که بوی باران ندارد

و

جا خوش کرده اند در اتاق کوچک دلم

و من

در جاده ای که رفته ای ،

مانده ام

و

هنوز

شمارشم

ادامه دارد.

اگر خواستی

بیا

من همانجایی هستم

که

رهایم کردی

هنوز منتظرم.....








نویسنده : تنها ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢

دیشب خیالت با من بود

       کاش میدونستی چقدر میخواستم کنارم باشی

            وجود نازنین تو حس کنم

                      دستای گرم ت رفیق دستای من باشه

                 کاش بودنت رویا نبود

                کاش

                               میشد کنارم باشی


307307








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢


تـو
 
            کجایی ؟
                           دلم برای بودنت تنگ شده

بغض دارم
                   آسمان دلم پر شده از ابر دلتنگی
                                                                       کی میبارد نمیدانم








نویسنده : تنها ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۱

عشق من!
می خواستم برایت نامه ای بنویسم
نامه ای که باز گوید
اشتیاقم را برای دیدارت
هراسم را از تصور گم کردنت
احساسم را فراتر از خواستن
دلتنگی وصف ناپذیری را که لحظه ای ترکم نمی گوید
و کشش شورنده ای را که یکسره تسلیم آنم ...

عشق من!
می خواستم برایت نامه ای بنویسم
سرشار از راز و نیازهای عاشقانه
سرشار از خاطراتم با تو
از تو
از لبانت به سرخی حنا
از گیسوانت به تیرگیِ گِل
از خرامیدن ناز نازانت
از نوازشهای روح انگیزت
که رقیبی برای آنها در اینجا نمی یابم ...

عشق من!
می خواستم نامه ای برایت بنویسم
تا یادآور روزهای دیدار در میعادگاه مان باشد
و شب های گمشده در لابلای علفزاران
یادآور خلوتِ سرسبزمان در سایهء درختانِ گوجه
ماهتاب تراویده از لابلای انبوه شاخساران نخل
یادآور جنون شهوت آلود
و تلخیِ گزندهء جدایی مان ...

عشق من!
می خواستم برایت نامه ای بنویسم
که سطر سطر آن را با آهی سوزناک و حسرتناک بخوانی
که از پاپا بومبو پنهانش کنی
و از ماما کنزا دریغش داری
که هزاران بار بخوانی با میلی سرکش و عطشی سیراب ناپذیر
نامه ای بی نظیر در سراسر کیلومبو

عشق من!
می خواستم برایت نامه ای بنویسم
نامه ای که نسیمِ وزان آن را به دستانت برساند
نامه ای که درختان آکاژو و درختان قهوه
کفتاران و گاومیشان
نهنگان و ماهیان
تمامی کلماتش را فهم کنند
تا اگر نسیم در سر راهش گم کرد
جانوران و گیاهان
از سر دلسوزی به رنج جانکاه ما
سینه به سینه
ترانه به ترانه
نوحه به نوحه
داغ و تازه به تو برسانند
کلمات سوزان
کلمات محزون آن نامه را
می خواستم برایت نامه ای بنویسم ...

اما عشق من
افسوس، افسوس، افسوس
که تو را سواد خواندن نیست
و منِ بی نوا را سواد نوشتن !








نویسنده : تنها ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸

 

در عمق ذهنم

نام تو را

در تکراری موزون

از حفظ

صرف میکنم

هنگامی که برق چشمان شیطنت بارت را

- با چشمان بسته-

در رویاهایم

طرح میزنم








نویسنده : تنها ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦

dele shekaste.jpg

 

نظاره می کنم دور شدنت را            

 آن قدر دور  شـــــو

                                                              تا دیگر             

 فریـــــــــاد دلتنگی هایم قلب مهربـــــــــانت را نرنجاند

.

   چشم هایــم را باز می کنم

                                  می شمارم

                                                        یـــــــــک                                      

  دو و هفتاد و پنج...

                                                                   آهــــــــــــــــــــــــــــــــــی می کشم با

غــــم دل

..








نویسنده : تنها ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦

 

 

.

 

 

ذره ذره جمعشان می کنم


تک‌تک نجواهایی را


که پشت سرت اینجا جا گذاشته ای...


نوازششان می کنم


و آرام بر روی همان تخت خواب آشنا


پهنشان می‌کنم...


و اینگونه است که


هر شب تو را نفس می‌کشم

در خلسه ای که انگار نشئه ام می کند








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٥



دیشب تو را می ساختم
از پاره های تنم
تو را
واژه به واژه
از اندوه دلم می ساختم
تو
ذره
ذره
ظهور می کردی
من
تکه
تکه
زوال می رفتم
نگرانم ...
می شود اینقدر
چشم هایت را
روی کتاب و دفتر و اشیا نریزی
بگذار با آسودگی
خرده ریزه های دلم را
از زیر دست و پای نگاهت
جمع کنم ...








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٥

 

 

 

 

ای کسی که در قلبم حکومت می کنی

       اکنون که مالیات را با بوسه می گیری

             بیا و خدمت وظیفه ام را در آغوشت بنداز ...








نویسنده : تنها ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤

 

برای تو با پاهای وجودم

                                    چه بیصبرانه می کشم انتظار آمدنت را

تا بیایی و تکیه گاهم باشی

تا بیایی و من موهایت را که می روند رو به صبح سپید نوازش کنم

تا بیایی و من دلم را بی هیچ دغدغه ای به دور چشمانت رها کنم

و بگذارم که در دستان یدون پرچینت هی پرسه بزند


                                                           و بوی مهربانی برایم بیاورد

باد بوزد

با نفس های مصممت قدمهای خسته ی مرا به جلو برانی

شب بیاید با سرما

در آغوشت مرا پناه گرم گیری

موجی از طوفان بی اعتماد درونم را پر آشوب می کند

صورتم سیلی از اشک و باران می شود

کاش می دانستی چقدر پشت دلم خالیست

                                                         کاش میدانستی


                                                           «ماهک»

 








نویسنده : تنها ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۱

 

 

 

 

من

دوباره

این جا

     آه ، ب ی خ ی ا ل دردها ...








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٠

 

 

.

.

 

·         چشمهایم را می بندم و می شمرم

 

 تا بیایی و بازشان کنی با بوسه نمناکت ...

 

دستهایم را می بندم، مبادا که دست دیگری بخورد بهشان

 

پاهایم زیر خاک پنهان می شوند، فقط برای تو تا تازه بماند

 

می شمارم تا بی نهایت

 

                              آرام

 

و تمام نیم و هفتاد و پنج صدم ها را هم می گویم ...

 

و بعد هر عدد گوش می سپرم به سکوت

 

                  شاید صدای پای تو آمد

 

                  شاید

 

می شمرم تا بی نهایت

 

پاهام، ریشه می کند، سبز می شوم

 

                 بگو بدانم :


                             آخر مگر بی تو می شود میوه داد ...?!








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٠

 

 

http://c0170361.cdn.cloudfiles.rackspacecloud.com/43360_26225_d9683397c4_p.jpg

 

 

 

بی تو دلم می‌گیرد ...


و با خودم می‌گویم ؛ کاش گفته بودم


که بی تو گاه دلم می‌گیرد ...


که بی تو گاه زندگی سخت می‌شود


که بی تو گاه هوای بودنت دیوانه‌ام می‌کند


اما نمی‌گفتم


که این  " گاه " ها


گهگاه


تمامِ روز و شب من می‌شوند


آن وقت بغض راه گلویم را می‌گیرد


درست مثل همین روزها

.

.

.








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٠


 

 

   ببین !

آب رفته اند عاشقانه هایم ! در قربانگاه روزمره گی های حقیر

اما من همیشه تا هنوز به آینه های ازلی چشمان تـو دلخوشم 

و خـدایی که در این نزدیکی ست ...

بخوان :

" دل می زنم به دریای نگاهت

مست می شوم به سلامتی عـشقمان "

بدان !







 

نویسنده : تنها ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٠







 

نویسنده : تنها ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٠







 

نویسنده : تنها ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٠








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٩

اونیکه میگفت جونش به جونت بنده حالا داره به گریه هات میخنده  

اونی که می گفت بدون تو میمیره دروغ میگه دلش جنس کویره

دروغ میگه تو گوش نده به حرفاش نگو هنوز میخوای بمونی باهاش

خیال نکن بدون اون میمیری بزار بره نباشه جون میگیری








نویسنده : تنها ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٩

خسته ام خسته تر از همیشه دیگر حتی تماشای پر زدن شاپرک ها هم برایم تکراری 

و بی معنا شده پرواز زیباست اما چه فایده که قلب من بال و پروازش شکسته .

زندگی زیباست اما چه فایده که برای من تنگ و تار است.تمام زیبایی های عالم برایم با  

زشتی هایش یکسان است. 

ای خدا تو بودی که حیاتم بخشیدی تو به خوب و بد اشنایم ساختی .تو بودی که اسمان 

را سقف تنهایی هایم و زمین را گهواره ی اشک های پنهانی من ساختی. 

ای خدا این جسم خاکی من برای روحم بس تنگ و خفه کننده ست.نمیدانم به کدامین 

گناه بود که پای مرا به درخت تنومند زندگی بستی و مجال دویدن را ازم گرفتی. 

خسته ام ازاین جسم که تمام عمرش را در تنهایی سپری کرد.دلم می خواهد بی ترس 

فریاد بکشم فریادی بس به بلند که تمامی عرش تو را بلرزاند.


                     فریادی به بلندی نامحدود..........








نویسنده : تنها ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٩

خوش به حال اسمون که هروقت دلش بگیره بی بهونه می باره به کسی توجه نمیکنه..... 

از کسی خجالت نمیکشه می باره و می باره .......این قدر می باره تا آبی بشه

کاش...کاش 

کاش می شد مثل آسمون بود کاش می شد وقتی دلت گرفت اون قدر بباری تا بلاخره افتابی بشی 

بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده.








نویسنده : تنها ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤

 

99629827462789076819.jpg

 

در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه سفید!

یک دنیا حرف نا گفتنی

و یک بغل تنهایی و دلتنگی....

درد دل من در این جا جا نمی شود!

در این سکوت بغض آلود

قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!

و برگه سفیدم

عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!

عشق تو نوشتنی نیست ...

در این برگه ام کناره ان قطره

یک قلب کوچک می کشم!

وقت تمام است.

برگه ها بالا.........








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤

بد ترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید








نویسنده : تنها ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱

کلمات در ذهنم

         - تا به تو میرسم -

سکوت می کنن

انگار هیچ حرفی

از تو کامل تر نیست...

این روزها در ذهنم همیشه

سکوت واژه است...

من از هجوم این همه سکوت وحشت دارم








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳٠

تو را که دارم دنیا مال من است
دیگر آرزویی ندارم ، همان یک آرزوی من ، همیشه با تو بودن است
صدای تپشهای قلبم ، هنوز باور ندارم که عاشقم
هنوز باور ندارم که بدون تو هیچم
اگر تو نباشی …
آری عزیزم … میمیرم
تو را که دارم ، عشق را با تمام وجود حس میکنم
لطافت عشق را لمس میکنم ، برای چند لحظه نفس را در سینه حبس میکنم
و یک نفس فریاد میزنم عشق من دوستت دارم
نمیدانم باور کرده ای که تنها تو را دارم
باز هم میگویم عزیزم ، تو آنقدر خوبی که من لیاقت تو را ندارم
درهای قلبم را بر روی همه بسته ام
هنوز در شور و شوق این عشق به حقیقت پیوسته ام
وقتی که فکر میکنم که با توام
نه معنی تنهایی را میدانم و نه حس میکنم که خسته ام
اینک که دارم برایت از احساسم نسبت به تو مینویسم
میدانم لحظه ای که آن را برایت میخوانم تو با شنیدن این احساس اشک میریزی
پس همین حالا خواهش قلبم را بپذیر و اشک نریز ،
اینها همه حرف دلم بود عزیز
من که گفتم اشک نریز ، پس چرا اینک چشمهایت شده خیس؟
قطره های اشکت بر روی قلبم ریخته
قلبم با تمام وجود طعم شیرین عشق را با تو چشیده
نمیدانی چقدر خاطر تو برایم عزیزه
تا به حال یار وفاداری را مانند تو ندیده
تو را که دارم دنیا مال من است،
دیگر آرزویی ندارم چون همان یک آرزویم که تو بودی به حقیقت پیوسته است!








نویسنده : تنها ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٧

چقدر سخته که همه تو رو به عنوان آدم شوخ و شادی بشناسند اما حقیقت چیز دیگه ای باشه.

چقدر سخته که هیچوقت نتونی خودت باشی الا در تنهایی. چقدر سخته لبخند زدن در جمع اما با بغضی در گلو.

چقدر سخته...

 نه عاشقم نه تنها...

 نه درحسرت لحظه ای و یا چیزی...

تنها غمگینم....

بی دلیل شاید من همان نقاب خندانی باشم که امروز از کنارت گذشت...

اما تو فریب اون نقاب رو نخور!








نویسنده : تنها ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٧

ای خدا

بازم تنها شدم

تنها تر از اونی که فکرشو کسی بکنه










نویسنده : تنها ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٦


می دونی میخوام یه اتاق باشه گرمه گرم
تو باشی...من باشم
کف اتاق سنگ باشه... سنگ سفید
تو منو بغلم کنی که نترسم
که سردم نشه ...که نلرزم
این جوری که تو تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی
من اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم
با پاهات محکم منو گرفتی
دو تا دستاتم دورم حلقه کردی
بهت میگم چشماتو میبندی؟؟؟
میگی آره
بعد چشماتو می بندی
بهت میگم برام قصه می گی؟؟؟ تو گوشم؟؟؟
می گی آره
بعد شروع میکنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشه
میدونی؟؟؟ میخوام رگمو بزنم
رگ خودمه ! مچ دست چپمو ! یه حرکت سریع
یه ضربه عمیق !! بلدی که؟
ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم
تو چشماتو بستی
نمیدونی من تیغ و از جیبم در میارم
نمی بینی که من سریع میزنم
نمیبینی خون فواره می زنه رو سنگ های سفید
نمی بینی که دستام میسوزه
لبم رو گاز میگیرم که نگم آخ
که تو
چشماتو باز نکنی
من رو نبینی
تو داری قصه میگی دستمو میزارم رو زانوم
خون میاد رو دستم
میریزه رو زانوم
از زانوم میریزه رو سنگ ها
حیف که چشمات بسته هستش و نمی بینی
قشنگه مسیر حرکتش
خون که داره میره با خودش جونه من رو هم میبره
تو بغلم کردی
میبین که سردم شده
محکم تر بغلم میکنی که گرمم شه
میبینی تا منظم  نفس میکشم
تو دلت میگی : آخی !! دوباره نفسش گرفت
می بینی هر چی محکم تر بغلم میکنی سردتر میشم!!
می بینی دیگه نفس نمیکشم
چشماتو باز میکنی
من مردم
میدونی؟؟؟
من میترسیدم خودمو بکشم
از سرد شدن
 از تنهایی مردن
از خون دیدن
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم
مردن خوب بود
آروم آروم تو بغلت جون دادم درست عینه قصه ها
گریه نکن دیگه
من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم
بگم: خوشگل شدیا !!
بعدش تو وسط گریه هات همون جوری بخندی
گریه نکن دیگه
دلم میشکنه ............ نشکنش .......خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟








نویسنده : تنها ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥

 

در رستاخیـــز عریانــی واژه ها...

شمیم خاطره ها را بر طنین اوراق تنهاییم می رقصانم...!!!

بهــانه می گیرم...آخریــن نگــاه سردت را...

چه ساده در آیینه زندگی ...

" عشقمـان با جدایـی ممـاس شد...!!! "

آرام و بی صدا عطر لحظه هایمان را در کبودینه آسمان جا گذاشتی...

اما هنوز هم در امتداد مبهوت ترین سکوت...

رازقی ها شوق غزل خوانی را به پرواز تـو تکرار می کنند...!!

شاید آن سوی بیقـراری، حقیقتی از کنج خیال...

* قصــه لبخنــد هایت را آواز " بودن ـــــ م" کند...!!؟

 

میان این همه آوای تل ــ خ و تل ــ خ و تل ــ خ...

قاصـدک ها قصـه شیریـن عشقمــان را دوره کرده اند...!

به راستی چه خالصانه خورشید لحظه هایمان را به هم پیوند دادیم...

و چه سـاده غــزل ناتمام "رسیدن" را خواندیم...

این "رویای ناتمام" وصفی بود از فرجام خنده های "مجنـون و لیـلی"...!!!








نویسنده : تنها ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥

 








نویسنده : تنها ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥

 

 

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم آیینه و گفت
احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت خوابی , سالها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می کنم , آه
عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است …








نویسنده : تنها ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٤

 باز دلم تنگ است

باز چشمانم باران میطلبد

اسمان دلم پرازابرهای سیاه دلتنگی شده

باز من تنهایم...

در این سکوت حتی صدای ساز هم ارومم نمیکند...

دل من باز کوچک شده برای انکه نمیدانم کیست..

ولی غیبتش مرا می ازارد...

من خودمو گم کرده ام...کجا...؟

                                                    این را دیگر نمیدانم








نویسنده : تنها ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۱

در هجوم بی رحم نام تو

 

-به خیال من-

 

کاغذهای سپید

 

بکارت ناب خود را

 

به شعری از تو می بازند








نویسنده : تنها ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۱

سخته...همه ی این روزها و شب ها که نمی گذرند.همه ی ثانیه هایی که با واژه ی تنهایی ام عجین شدند.و بغضی که هست.همیشه بوده.دلم سفرمی خواد.دلم رفتن و رفتن و رفتن رو می خواد...


می ترسم از تنهایی و تنهایی رو انتخاب کردم.


شب ها بیدارم و روزهارو خواب.


فکر می کنم به همه ی داشته ها و نداشته هام.به اتفاق هایی که رخ دادند،میدهندو خواهند داد...


پرم ازترس سخت بی کسی...


پرم ازحرف و سکوت انتخاب منه...


گم شده ام،گم کرده ام....









نویسنده : تنها ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۱

میان این همه چرا و دلیل
چه بی بهانه میشود عاشقت شد
انگار همیشه خیالت
در ذهن خسته ام
پرسه میزند
ومن
ترا گم کرده ام
در روزهای روز مرگی..................
میان این همه تنهایی و سکوت
میان این همه اما و اگر
تو چقدر بایدی....
                این خط از قیصر امین پور عزیز هستش








نویسنده : تنها ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۱

 

حرف هایی هستند که هیچگاه گفته نمی شوند
حرف هایی برای گفتن،
اما ترس
اما شک
اما هزار چیز دیگه جلوی گفتنش رو می گیرن...
و افسوس می مونه و افسوس و افسوس....
راه هایی هست
برای رفتن
برای تجربه کردن
ولی ترس
ولی عادت
ولی شک
جلوی تجربه کردنش رو می گیره
و بن بست می مونه و عادت و افسوس و افسوس...
اما کافیه شجاعت داشته باشی
کافیه بدونی
اونوقت تنها میشی
همه می خوان تورو شبیه خودشون کنن
رویاهاتو ازت می گیرن
مسخره ات میکنه
تنهات میزارن
زخم میزنن...
و تو می مونی یه دو راهی
بین متفاوت بودن یا عادی شدن...
بین زخم خوردن یا آرامش داشتن...
بین...








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٠

 

شهاب شبهای دلتنگی ام !

امشب مهمان کدام آسمان بودی ؟ هم صحبت کدام ستاره ؟

همدرد کدام مهتاب ؟

یادت هست ؟

شبهای پریشانی ام را با تو قسمت و ستاره هایم را بغل بغل

به آسمان چشمهای تو تعارف کردم .

سیاهچالهای دلتنگی ام را لبخندهایت پر کرد .

برای گذری هر چند تیز به آسمان نگاهم برگرد . ببین چگونه

ماه ذهنم در سیاره خاطرات می گردد و اشک می ریزد .

بغض هایم پاسخ ریسمان فشرده گلویم را نمی دهد .

تو نیستی و من ...

شب گرد منظومه ها شده ام








نویسنده : تنها ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٩

من گمشده ای دارم

گمشده ای در باد

باد نامهربان قاصدکم را کجا برده ای؟؟

مگر تو را به بوی یاس قسم ندادم؟؟

اما تو چه زود فراموش کرده ای!!

دل دیوانه ام رو چه زود زیاد برده ای

قاصدکم دل من به ستاره ام نرسید

حال من تنها مانده ام
بی دل
خسته
بی کس

........................ از بی قراریهای هر شبم


قاصدکم شقایقم کو؟؟



....................................... من شقایقم را گم کرده ام








نویسنده : تنها ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۸

اسمت را در دفتر یادداشتم می نویسم

 

روبروی جایی که

 

 با مدادم قرمزم نوشته ام

 

راز کوچک دوست داشتنی ام...

 

تو  اما مرا خط بزن

 

از تنهایی

 

از غم

 

از کابوس های شبانه...








نویسنده : تنها ; ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٧








نویسنده : تنها ; ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٧

دیر به دیر
چه دیــر به دیــر به خواب زندگی ام می آیی
نمی دانی که من دلواپســی هایم را
با رویـــــاهای تــــو رنگ می زنم ؟!
نمی دانی که اندوهـــــم
با خیــال تـــو  می آمیــزد …
تا غــزل غــزل ترانه شود ؟!
تو خـوب می دانی
خـوب من
خوب می دانی …
که در اندوه فاصــــله
پنجــــره ی اتاقم باز نمی شــود
حتی تا هوای تازه بنوشـــــم …








نویسنده : تنها ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٦

 








نویسنده : تنها ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٥

اگر بدانم که دلتنگ منی ، و دلت همیشه با من است دلم را فدای آن قلب مهربانت میکنم.
اگر بدانم که مرا دوست داری و تنها آرزویت من هستم ، تا آخر عمرم عاشقانه برایت میخوانم ترانه عشق را.
اگر بدانم که یک لحظه به من می اندیشی ،تمام لحظه هایم  به این می اندیشم که چگونه اینهمه عشق و محبت را به تو ابراز کنم .
اگر بدانم که به انتظار من نشسته ای ، تو بگو تا آخر عمر به انتظارم بنشین ، من تا آخرین حد این انتظار منتظر آمدنت مینشینم.
اگر بدانم که برایت ارزش دارم و همه زندگی ات هستم ، تا آخرین نفس به پای تو مینشینم و تا آخرین نفس ، یک نفس فریاد میزنم دوستت دارم.
اگر بدانی که چقدر دوستت دارم دلتنگی که سهل است دلت برای یک لحظه درکنارهم بودن پرپر میزند!
اگر بدانی که تنها آرزوی من تویی ، روزی صدها بار آرزو میکنی که به آرزویم برسم.
اگر بدانی که همه لحظه های زندگی ام به تو می اندیشم ، تک تک لحظه ها را میشماری و به عشق آن لحظه ها زندگی میکنی.
اگر بدانی که برایم یک دنیا ارزش داری ، سفری به دور دنیا میروی تا بفهمی چقدر برایم عزیزی
اگر بدانی که میدانم ، بدون تو میمیرم ، مرا اینگونه در حسرت عشقت نمیگذاری.








نویسنده : تنها ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۳


من نشانی از تو ندارم،اما نشانی‌ام را برای تو می‌نویسم:

در عصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت

 را پیدا کن،وارد کوچه پس کوچه‌های تنهایی شو! کلبه‌ی غریبی‌ام را

 پیدا کن، کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی‌‌ام، در کلبه

 را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش ‌را کنار بزن! مرا خواهی

 دید با بغضی کویری که غرق انتظار است، پشت دیوار دردهایم نشسته‌ام...









نویسنده : تنها ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۳

میگن اگه دلت واسه کسی تنگ شد و نمی تونستی ببینیش

بخواب حتما خوابشو می بینی!

میخوام بخوابم. برا ی همیشه!


چون یه لحظه هم نمی تونم بی نگاهت زنده باشم..

 








نویسنده : تنها ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۳

تقدیم به تو که نمی دانم در خاطرت می مانم یا برایت خاطره می شوم

 

          







 

نویسنده : تنها ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠

 

                        

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی

فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی

نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید

فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از یک ماه پسرک

مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت

مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد...

دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده... دخترک گریه

کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون

تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و

به پسرک میداد







 

نویسنده : تنها ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠

خدا

دلم تنگه

تو با من مهربون باش









نویسنده : تنها ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧








نویسنده : تنها ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧

پرام  از  نوشته های نخوانده

پرام از درد دلهای  نکرده

از هجوم فریاد به خاک افتاده ام

از ضربه ی تبر غم نالانم

من  از هیاهوی بشر گریزانم

من از ولوله ی آدم هراسانم

من سکوت را با صدای بلند فریاد خواهم زد

من در پی خویشتن هرگز نخواهم رفت

که هیچ نخواهم یافت

و چه غمناک است مردن در سکوتی مرگبار

و چه مرگبار تر از بی کس مردن

من از این همه  هیاهوی آدم نالانم

من از این همه همهمه به ستوه آمده ام.

مگر قاصدکی پیغام شقایق را به من هدیه کند

که تا شقایق هست زندگی باید کرد

تا با آرامش دوباره همراه بشوم

                                                                     آزادی فردا ٨٩.٨.٧ 








نویسنده : تنها ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧

 


سالهاست شب ها صدایی به گوشم می رسد

 

که کسی،جایی

 

مرا دوست خواهد داشت..

 

شب،اما، در من ادامه دارد

 

و من سالیان سال است

 

سرگردان آدمیانم...

 

می گردم،می شناسم،می شکنم، زخم می خورم

 

تنها می دانم

 

کسی....جایی....

 








نویسنده : تنها ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧

در تکرار هذیان گویی

 

تب آلودم،

 

شعر می نویسم...

 

از دلتنگی های شب های پایان ناپذیرم

 

رویا نه!!!کابوس می بافم.

 

شب در من روز به روز ادامه میابد

 

کاغذها سیاه می شوند

 

و من تلخ تر

 

سیاهتر

 

تنها تر...








نویسنده : تنها ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧

دیشب در میان

       اشک ها        و         کابوس هایم


خدایم را

 

 به خیال چشمان تو باختم








نویسنده : تنها ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧

لابد

 

چیزی را در من جا گذاشته ای

 

که نام تو در ذهنم هی زنگ می زند

 

و قلبم با هر خاطره ای از تو تنگ می شود

 

یا نگاهم که...

 

چیزی درمن جا گذاشته ای

 

حتما،

 

که شب،پر از رویای تو

 

و روز که پر از حسرت شده...

 

شاید،

 

من،گم شده ام در رویای تو

 

یا شاید در کابوسی گرفتار شده ام

 

نمی دانم

 

اما تو،حتما،

 

 چیزی را در من جا گذاشته ای....









نویسنده : تنها ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧

کاش باد بیاید


و دل آزرده ی مرا


با خود ببرد به جایی دور


که در آن نه خبری از ستاره است


نه از ماه-و نه حتی از قاصدک عاشق


میان وسوسه ی باد و بوسه مرددم


نفس کشیدم


وجودم پر از عطر یاس شد


لحظه رنگ تورا گرفت


ایستادم


باد موهای مرا می برد به افقی دور


و من غرق چشمانت بودم...









نویسنده : تنها ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٦

 

سلام

راستش نمیدونم امشب چرا دلم گرفته

همیشه دلم گرفته ولی امشب یه جوره دیگه هستم

دلم واسه پدرم تنگ شده بدجورم تنگ شده دارم میترکم از غصه

دیروز عصری که داشتم تو خیابون پرسه میزدم دیدم یه پسری دستش تو دسته پدرشه پسره هم سن من بود داشتن با هم میگفتن و میخندیدن بد جور بغضم گرفت راستشو بخوای حسودی کردم دیدم یواش یواش داره اشکم میاد نتونستم جلومو بگیرم از دوستام خجالت کشیدم باز دمشون گرم که تنهام گذاشتن تنهام گذاشتن تا تو خودم باشم

نمیدونم تویی که داری اینو میخونی پدرت پیشت هستش یا نه اگه نسیتش که همدردیم درده منو تو میفهمی نه دوروبریات که فقط اظهار تاسف میکنن .

میدونی من هیچ وقت نتونستم به پدرم بگم که چقدر دوستش دارم هیچوقت.

یعنی غرورم نذاشت حتی با این که سنم کم بود  که بهش بگم هر دفعه که میخواستم بهش بگم با خودم میگفتم هنوز وقت دارم بهش میگم

یعنی راستش همیشه خجالت میکشیدم که بگم

ولی چه زود دیر میشه

زودتر از اینکه حتی فکرشو بکنی

هنوزم چشای پدرم از یادم نرفته

خیلی سخته خیلی

خیلی سخته دستای پدرت تو دستات باشه به چشات زل بزنه ولی تو به خاطر اشک هات که جلو چشاتو گرفته نتونی لحظه های آخر خوب نگاش کنی

خیلی سخته که دستات تو دستش باشه و حتی توانه خداحافظی کردن رو نداشته باشه و فقط دستت رو آروم فشار بده یعنی خداحافظ برای همیشه

خیلی سخته  عزیزت جلوت پر پر بزنه و تو نتونی کاری براش بکنی

هر وقت آمبولانسی رو میبینم که داره آژیر کشون میره تا عمقه استخونام میترکه

از این که نکنه تو آمبولانس پدری باشه پدری که دسته پسرشو گرفته

خیلی چیزا اومده بودم که بگم ولی دیگه نمیتونم  یعنی گریه نمیزاره که بگم

تو این سالها به مامانم نگفتم  چقدر دلتنگش هستم حتی نمیدونه همیشه میرم سره خاکش

بهم میگه خیلی بی عاطفه هستی ولی به خدا نیستم به خدا من نیستم اما خجالت میکشم که بهش بگم چقدر دلم واسش تنگ شده

 چون یه مرد هیچ وقت گریه نمیکنه اصلا کی گفته مرد نباید گریه کنه؟؟؟

مگه گریه واسه دلهای شکسته نیستش؟

مگه مرد دل نداره؟

چرا هر دفعه که گریم میگیره باید برم یه جای خلوت پیدا کنم حتی اونجا هم از ترسه اینکه نکنه کسی منو ببینیه سرمو بذارم وسطه زانوهام آرومو بی صدا بزنم زیره گریه

هر وقت یه پسر یا دختری رو میبینم که داره با پدرش راه میره میخنده حرف میزنه دلم میترکه از غصه

دیگه بسه میترسم اگه بخوام از دلتنگیام بنویسم باید یه طومار بنویسم


یه طومار قده تموم این سالها و روزهایی که بی پردم گذروندم









نویسنده : تنها ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمیگذاری
آنقدر دلتنگه آمدنت هستم که گویی روزی خواهی آمد
دیگر آمدنت برایم انقدر  گنگ است حتی دیدنت برایم  بی معنی
 سنگینی نگاه های عاشقانه ات هنوز بر روی دوشم سنگینی میکند
هنوز باور ندارم که چگونه این همه سال را به دور از تو گذرانده ام
هنوز نمیدانم که به یادم هستی یا که دل به دیگری داده ای و مرا به حاله خود واگذاشته ای
ولی هنوز امید دارم

امید به داشتنت
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند .
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که...
حتی اگر چشمانت بیگانه را بنگرند ,
حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند ,
حتی اگر قلبت خانه ی کسی دیگر باشد
و حتی اگر ........
می ‌خواهمت هنوز ...
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که ...
دلتنگت شده ام به همین سادگی

 








نویسنده : تنها ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤

 

همچنان لحظه های سرد تنهایی میگذرد اما هنوز باور ندارم که تنهایم.
همچنان عمر میگذرد ولی هنوز باور ندارم که در این دو روز دنیا دو روز آن پر از غم است .
همچنان زندگی ساز خودش را میزند ولی سرنوشت با آن ساز نمی رقصد.
همچنان در حسرت بهار نشسته ام ، اما نمیدانم که خزانی زیباتر از بهار را پشت سر گذاشته ام .
این دل لحظه به لحظه بهانه هایش را بیشتر میکند اما نمیداند حتی این بهانه ها نیز دیگر به یاری او نمی آید .
همچنان هوای چشمهایم گریان است ، روزها بارانیست و شبها طوفانیست.
همچنان این لحظه های نفسگیر زندگی را میگذرانم اما هنوز باور ندارم که دیگر هیچ امیدی در قلبم نیست.
امید من دیروز بود که گذشت ، امید من فرداست که از فردا نیز نا امیدم.
دیروز هر چه بود گذشت ، اما هر چه پیش خواهد آمد دیگر نخواهد گذشت و در دلم باقی خواهد ماند.
همچنان از نگاه گل پژمرده در گلدان خشک میفهمم که پرپرم.
همچنان از آواز بی صدای پرنده در قفس میفهمم که من نیز در قفسی به بزرگی دنیا اسیرم!
همچنان از سکوت سرد شبانه میفهمم که آسمان بی مهتاب است و امشب نیز شب دلگیریست !
کسی نیست که به داد این دل برسد ، هر کسی به داد دل خودش میرسد،به داد و فریاد این دل تنها نمیرسد.
همچنان باید درون خودم فریاد بزنم ، درون خودم اشک بریزم و ناله کنم .
ای خدا تو شاهد روزگار من باش ، و بیا این درد بی درمان مرا درمان کن.
دلم میخواهد شاد باشم ، اما شادی جای دیگری اسیر است.
دلم میخواهد امیدوار باشم ، اما امید من خواب است .
همچنان لحظه های سرد زندگی میگذرد اما هنوز باور ندارم که وجودم از سردی لحظه ها یخ زده است.








نویسنده : تنها ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢

 

تو هستی ، تو در قلب منی،
و همچنان قلبم می تپد
تو مال منی ، همه ی هستی منی
و همچنان بودنت به من امید میده

تو هستی ، تو در قلب منی،
و همچنان قلبم می تپد
تو مال منی ، همه ی هستی منی
و همچنان بودنت به من امید میدهد
روزهای پر از دلواپسی،
چرا نمیگذرد این لحظه های دلتنگی
تو هستی ، تو مال منی
و همچنان لحظه ها که میگذرد بیشتر به تو دل میبندم
میترسم ، کاری کن که آرام بگیرم ، محبتی کن تا از درد عشق نمیرم
لحظه های عاشقی،
نه انگار نمیخواهد بگذرد روزهای انتظار
باید همیشه همین باشم ، یک عاشق بی قرار
انتظار و بی قراری نیز با تو شیرین است
کار هر روز و هر شب من همین است
باور کن عشق من ، عاشقانه ترین عشق روی زمین است
فردای من با تو طلوع یک روز دلنشین است
طلوع قلب بی غروب من، با تو
این برایم رویا شده که روزی ببینم خودم را در آغوش تو
نه انگار نمیخواهد بگذرد لحظه های دلتنگی
آرام کن دلم را ، ای تو که در دلم نشستی
تو که میدانی تمام وجودم هستی ،
این شعر را برای تو نوشتم تا بخوانی و بدانی همه ی زندگی ام هستی
نه قافیه دارد ، نه ردیف ، نه آهنگ دارد نه طنین
اینها همه حرف دلم بود ، همین!

 







 

نویسنده : تنها ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢

 

 

 








نویسنده : تنها ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢

 


راهم را گم کرده ام در جاده های زندگی.
به خیال یک همسفر تنها نشسته ام ، چقدر خوش خیال است قلبم.
هر راهی را میروم تنهایی با من همسفر است ، به هر دری میزنم درهای زندگی بر رویم بسته است.
احساس خستگی میکنم، یک قلب شکسته با یک دنیا امید و آرزو دنبال خودم میکشانم در این جاده های زندگی.
کسی دلسوز من نیست ، انگار همچنان باید رفت . رفت تا به آخر دنیا رسید.
و بعد با کوله باری از آرزو از زندگی جدا شد
عشق ،خانه قلبم را گم کرده است، قلبم درهایش را بر روی کسی باز نمیکند.
میترسد دوباره بیچاره شود ، در کوچه پس کوچه های غم آواره شود.
میترسد در آتش عشق بسوزد اما کسی نباشد که این آتش را خاموش کند.
از عشق دلهره دارم ، از عاشق شدن می هراسم.
هر که آمد همسفرم شد ، روزی رفیق نیمه راه شد.
هر که آمد همدمم شد ، روزی بلای جانم شد.
او که آمد فدایم شود ، قلبم را قربانی کرد.
او که آمد برایم بمیرد ، احساس را در وجود کشت و برای کسی دیگر مرد.
به خیال یک همسفر راه زندگی را میروم ، به خیال اینکه یک همسفر باوفا پیدا میشود همچنان تنها میمانم.








نویسنده : تنها ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢

 

غرور نذاشت که بهت بگم دوستت دارم

هر دفعه که خواستم بهت بگم

                              یه چیزی جلومو گرفت

یعنی نمیدونم اصلا غرور بود که جلومو گرفت یا .......

          ولی نتونستم بهت بگم

چه زود دیر میشه

زودتر از اونکه فکرشو بکنی ........








نویسنده : تنها ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمررفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

 

آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او

 

خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد بسر

 

مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست

 

دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

 

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود

 

دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

 

آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

 

بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است خصم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد

 

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم

 

آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند

 

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است








نویسنده : تنها ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱

دستم بگیر دستم را تو بگیر

التماس دستم را بپذیر

درمانی باش پیش از آن که بمیرم

آوازی باش پرواز اگز نه ای

هم دردی باش همراز اگر نه ای

اغازی باش تا پایان نپذیرم

گلدانی باش گلزار اگر نه ای

دلبندی باش دلدار اگر نه ای

سبز ینه باش با فصل بد و پیرم

از بوی تو چون پیراهن تو

آغشته شد جانم با تن تو

آغوش باش تا بوی تو بگیرم

لبخندی باش در روز و شب من

در هم شکست از گریه لب من

بارانی باش بر این تشنه کویرم

آهنگی باش در این خانه بپیچ

پژواکی باش از بگذشته که هیچ

آهنگی نیست در نایی که اسیرم

از بوی تو چون پیراهن تو

آغشته شد جانم با تن تو.

آغوش باش آغوشی باش تا بوی تو بگیرم....

 







 

نویسنده : تنها ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱

 








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱

 

میگویند رسمه زندگی چنین است

می آیند

میمانند

عادت میدهند و میروند

و تو در خود میمانی و تنها می مانی

راستی نگفتی رسمه تو نیز چنین است؟

 

 







 

نویسنده : تنها ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱








نویسنده : تنها ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱

شبی تاریک و پر از سکوت تو اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقشه چشمات تو خیالمه... تنها جایی که با همه بی قراریام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمدن ... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟

ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ منو به کام خودش می گرفت و این روح خستم رو به آسمونا میبرد...

هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یه بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یکم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره...

یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره...

نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن...

اینقدر تو غم هامون غرق بودیم که شادیامون هیچی نبود

حالا من تنهام

گفتم که لحظه شماری میکنم واسه مردن

نمیدونم خدا هم میخواد من چقدر عذاب بکشم

دیگه دارم کمر خم میکنم زیره سنگینی یه دنیا غم

خدا یعنی صدامو میشنوی؟

یا اینکه اصلا بهم محل نمیذاری؟

دیگه خسته شدم از نوشتن

از خوندن

از همه چی خسته شدم

ای کاش یه روزی یه جایی یه وقتی که دیر هم نباشه دستمو بگیریو با خودت ببری مهم نیست کجا مهم اینه که فقط ببری

الان که اینو مینویسم شبه یه شبه تاریک ه باد سردش استخونامو داره تیکه تیکه میکنه

شبی که نمیدونم خورشیده فردا رو میبینم یا نه

البته برام فرقی نمیکنه که ببینمش یا نبینم

میبینی خدا ؟؟؟؟؟؟؟

چقدر به زیر کشیده شدم؟؟

تو منو آفریدی که تو عرش باشم ولی ببین که چقدر حقیر شدم

چقدر حقیر !!

شرمند ام 

میدونم لیاقتم اینقدره ولی حقم این نبود

حقم از این دنیا غمو تاریکیو یه عمر حسرت نبود

خیلیا میگن قسمته آدم هر چی باشه

یعنی قسمته منم این بود؟؟

چه قسمته تلخیه که برام  افتاده

میگم خدا کی این قسمتا رو  بینه بنده هات تقسیم میکرد ؟؟

میدونی واسه چی میپرسم؟

واسه این که میخوام یقشو بگیرم بگم بی انصاف مگه من چه گناهی داشتم؟

گناهه من چی بود که یه عمر باید گوشه ی اتاقم  تو حاله خودم بودم ؟

من که ازت نمیگذرم خدا ازت نگذره

حرفام  زیاد شد خدا ببخش

دیگه هیچی نمیگم لال میشم

یه چی بگم خدا

خیلی دوستت دارم

میدونم تو هم منو دوست داری

چون همیشه حس کردم سنگینی دستت رو رو شونه هام

وقتی میخواستم بیفتم دستمو گرفتی

وقتی میخواستم تو گردباد گناه برم اون بالا ها

دستت رو رو شونه هام  گذاشتیو نذاشتی گرد باد گناه منو ببره

دستت درد نکنه دمت گرم

میدونم بازم هوامو داری

بازم میگم خدا دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم








نویسنده : تنها ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱

 

سلام کردی

سلام کردم

و چه صادقانه بود اولین سلام

گرمی نگاهم را حس کردی؟

قلب عاشقم را چطور؟

و زبانی که ازشراره ی وجود تو به لرزه افتاده بود

یادش بخیر

نگاه های زیرکانه  تو

ودست پس زدن ها و پا پیش کشیدن های تو

اخم های تلخ تووتبسم هایی که دلت نمی خواست نشانش دهی

 و چه زیبا بود باران

و چه زیباتر بود چهره تو که ترنم باران آن را شسته بود

و این بود داستان اولین نگاه

نگاهی که آتش برجان من زد.









نویسنده : تنها ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱

 

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست

از تو می گویم  

تو نیستی که ببینی

چگونه از دیوار

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی

چگونه دور از تو

به روی هر چه در این خانه است

غبار سربی اندوه

بال گسترده است

تو نیستی که ببینی

دل رمیده ی من

به جز تو

یاد همه چیز را رها کرده است...    








نویسنده : تنها ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠

از چی باید بنویسم؟از کی؟کم آوردم.حرفم نمیاد.شعرم نمیاد.


فقط فکر میکنم.خسته ام.انگار خستگی سالهای زیادی رو دوشمه.دیگه شونه هام تحمل این بارو نداره.دارم میشکنم.موریانه ها از تو،وجودمو می خورن.صداشونو می شنوم.وجودشونو حس میکنم.دیگه چیزی نمونده.این آخره راهه.


نمی خوام خودمو گول بزنم.آدم خواستنی نیستم.روحم که داغونه.حالا از این به بعد فقط من موندم و خودم.باید تحمل کنم این تنهایی رو.اما...


شاید این پایان من باشه.دیگه خدارو حس نمی کنم.من دیگه خدا ندارم.می دونی بدی قضیه کجاست؟اینکه نمی دونی وقتی دعا میکنی یا می خوای آرزو میکنی.حرفاتو به کی بگی...








نویسنده : تنها ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠

سلام،حالت چطوره؟همه اونجا خوبن؟

چیکارا میکنی؟هنوزم همه رو می بخشی؟هنوزم صبر می کنی که شاید همه آدم بشن؟خوب بشن؟عاشق بشن؟

غرض ار مزاحمت،باید یه چیزایی رو بهت بگم.شرمندتم،می دونم دیر وقته،تو هم خسته ای،اما گوش کن...

بازم قاطی کردم.بازم دارم میرم تو خودم.یواش یواش داره حالم از این اخلاقم بهم می خوره!دارم دیوونه میشم.واقعا دیگه کشش ندارم.

خدایا!من آفریده ی توام.حالا درسته آدم و حوا یه اشتباهی کردن،اما این دلیل نمیشه منو گردن بزنی.می دونم بامرام تر از این حرفهایی؛یه لطفی در حقم کن و یه استراحتی به من بده.خسته شدم.تو که منو می فهمی؟تو که منو میشناسی؟

اصلا حواست به منه؟گوش می کنی چی میگم؟خسته ام،خسته...

گوش کن!من دیگه نمی تونم همبازیت باشم.دیگه بریدم.آخه!یه نشونی،یه چیزی به من بده....یه چیزی که بگم:«آره،اون هوای منو داره...»

می بینی خدا!تو منو افریدی که تا اوج برم تا جایی که هیچ مخلوقی نرفته ولی منو قشنگ ببین

ببین که کجاهستم ببین که کجا موندم اصلا میپرسی ازم که چرا نتونستم بپرم؟؟


سرتو درد آوردم،می دونم!اصلا اونجایی؟.....الو.....صدام میرسه؟.....الو....(صدای بوق اشغال...)

 








نویسنده : تنها ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠


برای ان عاشق بی دل می نویسم که حرمت اشکهایم را ندانست
برای ان مینویسم که معنای انتظار را ندانست،

چه روزها و شبهایی که به یادش سپری کردم
برای ان مینویسم که روزی دلش مهربان بود
می نویسم تا بداند دل شکستن هنر نیست
نه دگر نگاهم را برایش هدیه میکنم ، نه دگر دم از فاصله ها میزنم
و نه با شعرهایم دلتنگی ها را فریاد می زنم
می نویسم شاید نامهربانی هایش را باور کند








نویسنده : تنها ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠

آن زمان که خدا را در چشمان تو یافتم

باید می دانستم که خیال ماندن نداری

اشتباه از آدم و حوا نبود

اشتباه،از لبان سرخ تو بود که مرا ویران کرد

مرا که صادقانه برایت جان دادم

و به دستان وسوسه گرت سقوط کردم

و تو مرا در آغوش گرفتی و چه زیبا نوازش کردی

صدای لطیفت مرا مسحور کرد و چشمانت مرا حیران

و دل عاشق و خسته ام آغاز کرد

راهی بی پایان را...

راهی که ندانسته رفتم

راهی به سوی پوچی و چه زیباست این راه

زیباست چون ......

تو را دوست دارم ولی تو............

 








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠

خسته ام.افسرده.توانایی بلند شدن از این خاکسترو ندارم.رفتم تو پیله.می خوام ببرم از همه کس نمیدونم که اگه این پیله رو دوره خودم بپیچم میتونم دوباره ازش بیرون بیام یا نه ؟؟!!!

من برای تنهایی ساخته شدم. برای تنهایی که فقط خودم حسش میکنم و خودمو با رویای محاله کسی رو  داشتن گول می زنم ولی حتی این گول زدنم برام خیلی دوست داشتنیه خیلی .


خسته ام.نمی خوام بگردم.دیگه خسته شدم از گشتن اصلا نمیدونم که دارم دنباله چی میگردم خودمم قاطی کردم دیگه می خوام همه چیز تموم بشه.می خوام بخوابم.دارم خودمو عذاب میدم میدونم .

میدونمو باز ولی دارم از عذاب دادنه خودم لذت میبرم حتی عذاب کشیدنم هم برام لذت بخش شده

اینو اشکهایی که الان دارند میاد میگن.


خسته ام...








نویسنده : تنها ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠

زمانی که باد بوی تورا می برد،خوابم برده بود

رویا هوش از سرم می برد

و من گمشده ی آشنایی دور بودم

قاصدکم را فرستاده بودم سراغ رنگین کمان

که کمی رنگ ترا بگیرد-که پیدا نکرد!-

یاس و ستاره پچ پچ می کردند

باد که رفت از خواب پریدم

باد یاد ترا برده بود

سخت گریستم...








نویسنده : تنها ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠

بازم سلام

نمیدونم از کجا شروع کنم

خیلی هول هولکی شدم یعنی یه جورایی دارم عاشق میشم

نمیدونم میشه اسمشو گذاشت عشق؟؟؟!!!!!

ولی هر چی هستش خیلی خوبه منظورم حسی هستش که با خودش داره

مثله اینکه یواش یواش منم دارم عاشق میشم تا همین چند وقته پیش فک میکردم که عاشقی یه چیزه مسخره هستش

ولی الان به این فکر میکنم که چه فکر مسخره ای داشتم

خیلی چیزا تو دلمه که میخوام بگم ولی نمیدونم چرا دستم به نوشتن نمیره

 

 








نویسنده : تنها ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠

دلم گریه می خواهد


ماه کامل است


من تنها،


میدانم که چشمانت زیر نور ماه خواهد درخشید...


من از تکرار واژه ی دلتنگی خسته ام


من از حروف فاصله بیزارم


من از باد که بوی گیسوانت رانمی آورد دلخورم،


من از هر واژه که نام توبرآن نباشد گریزانم...


بیا که،


بغض کودکانه ام آغوش تو را کم دارد...







 

نویسنده : تنها ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱

چقدر سخته تو چشای کسی که همه ی عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت گذاشت زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی ولی وقتی که دیدیش نتونی چیزی جز سلام بهش بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی واونوقت آروم

زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک








نویسنده : تنها ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱

سلام به همگی

من تنهام

تنهای تنها

نمیدونم چی بگم فقط اینو میدونم که دلم خیلی گرفته خیلی پره از بی مهری آدما

از اینکه چقدر دل شکستن  آسون شده

همین چیزه زیادی واسه گفتن ندارم