خستم خیلی خسته

خیلی خسته بیشترازهمه کس وهمه چیزازخودم خستم.ازخودم خستم چون حال وحوصله کسی رو ندارم ولی مجبورم بگم بخندم شوخی کنم تایه وقت کسی از دستم دلگیرنشه.این روزاحال خیلی بدی دارم احساس میکنم دیگه.....بیخیال نمیدونم چی مینویسم فقط امدم تا یه ذره خالی بشم دلم میخوادبرم یه جاآنقدر داد بزنم که بیحال بشم بعد بیفتم ودیگه از جام پا نشم دیواراتاقم دیگه جایی برای مشت زدن من نداره همش مثل کف خیابون جلوی خونمون بالا پایینه(نه من زورم زیاد نیست دیوار نم کشیده).

نمیدونم میشه تواین وبلاگ داد زدیا نه؟نه هرکاری میکنم درودیوار وبلاگ نمیلرزه دوباره باید تو دلم داد بزنم ولی دیگه جایی ندارم...

دلم یه جوریه نمیدونم چه حسیه ولی... .نمیدونم فکر کنم گرفته دلم مهم نیست منم مهم نیستم فقط اون مهمه. خدایادل من مهم نیست دل اون اگه گرفته کمکش کن تا بیشتر از این آخ خدایا نمیگم مشکلاتم رو حل کن فقط یه راهی جلوپایم بذار که خیلی گیجم حداقل بهم پشتکار بده تا همین مسیرو برم و کم نیارم. 

دیگه نمیتونم بنویسم .

/ 2 نظر / 15 بازدید
الهام

ای بابا بازم که تو داری از خستگی و ناامیدی حرف میزنی بخند دختر این روزها هم میگذره فقط بعد از این که گذشت برمیگردی میبینی که چه عذابی خودت رو دادی

شادی

این روزا همه این حالو دارن منم مث تو ام.......غصه نخور خدا بزرگه[گریه]